سفارش تبلیغ
صبا
سفارش تبلیغ
صبا
این شعر را هم اکنون از نجف تقدیم به حضرتش می کنم
یکشنبه 91/1/27 ساعت 11:43 عصر | نوشته ‌شده به دست هدایت قرآنى | ( نظر )

این مطلب را الان از نجف برای دوستان مینویسم نایب الزیارة همه دوستان هستیم

تویی شمع وجود و عالمت پروانه یا حیدر 
مرا از عشق خود دیوانه کن، دیوانه یا حیدر 
جدا از بود و هستم کن ز جام عشق مستم کن 
دلم را از شراب نور کن پیمانه یا حیدر
اگر مقصود از می، کوثر عشق تو می باشد 
کرم کن تا شوم خاک در میخانه یا حیدر
گنه کارم ولی با پرچم گلرنگ عبّاست
مدال نوکری دارم به روی شانه یا حیدر
اگر از ساغر فیضت، چشانی قطره ای بر من 
زنم تا حوض کوثر، نعرة مستانه یا حیدر
نمی دانم کی ام مولا ولی آنقدر می دانم 
ولای تو بود گنج و دلم ویرانه یا حیدر
وجودم کربلا، قلبم نجف، عشقم شده عبّاس
مبادا دور گردم از دَرِ این خانه یا حیدر
اگر من جسم بی جانم، تویی جانم، تویی جانم 
اگر سر تا به پا جانم، تویی جانانه یا حیدر
اگر خارم اگر خس هر چه ام از لطف سرشارت 
عجب نبود اگر با نرگس چشمت شوم ریحانه یا حیدر 
کی ام من؟ "میثم" آلوده دامانم ولی عمری 
گرفته مرغ روحم از تو آب و دانه یا حیدر


نقطه مشترکِ ایران اسلامی و اسرائیل ضد اسلامی در اسلام!
یکشنبه 90/12/14 ساعت 7:13 عصر | نوشته ‌شده به دست هدایت قرآنى | ( نظر )

اگر دنبال این هستید که نقطه مشترک ما و اسرائیل را در مورد اسلام بدانید، به فیلم جدایی نادر از سیمین نگاه کنید. فیلمی که هم مورد قبول مسئولین و دست‌اندرکاران مذهبی(!) ایرانی قرار گرفته است و هم مورد قبول و تشویق فراوان آمریکایی ها و اسرائیلی های بی دین!
تعجبی ندارد که این تیتر را انتخاب کنم زمانی که فهمیدم فیلم ضد مذهبی جدایی نادر از سیمین بعد از گرفتن کلی جایزه از ایران، آمریکا و اروپا و اکران در سینماهای غربی، هم اکنون در سینمای اسرائیل اکران شود.  ادامه مطلب...


سفرنامه کربلا (3)
یکشنبه 89/5/17 ساعت 6:20 صبح | نوشته ‌شده به دست هدایت قرآنى | ( نظر )

 ما متعجب داشتیم نگاهش می کردیم که یکباره دیدیم مأمور عراقی محکم به زیر چانه یا صورت آقای قاضی زد به طوری که ایشان افتادند. بعد از پشت دستهایش را گرفت و به تندی به بیرون اتوبوس برد و ما همه مات و مبهوت مانده بودیم که چه شده. مأمور عراقی برگشت و همه گذرنامه ها را جمع کرد تا ما را توبیخ کند. بعد دوباره پایین رفت و با آقای قاضی زاده صحبت کرد به یکباره دیدیم که هر دو به اتوبوس برگشتند و مامور عراقی معذرت کنان به پای آقای قاضی زاده افتاده بود. تعججبمان از این عمل مأمور عراقی بیشتر شده بود که او خودش هم می فهمد دارد چه کار می کند؟ او هرچه معذرت می خواست آقای قاضی زاده توجه نمی کرد و می گفت چرا با زائر امام حسین(ع) بد برخورد کرده. او می گفت بیا بزن و من را ببخش اما آقای قاضی زاده نمی زد و می گفت نمی بخشم. بالاخره با میانجی گری حاج آقای کاظمی قضیه فیصله پیدا کرد و هر دو با هم روبوسی کردند و مأمور عراقی هم از همه معذرت خواست و شرّش را کم کرد. من که برایم این قضیه خیلی عجیب بود سؤال کردم و تازه فهمیدم قضیه از چه قرار است. بعد از آن که آن مأمور آقای قاضی زاده را صدا کرده بود به ایشان گفته بود که مخ نداری و ایشان هم گفته بود خودت مخ نداری لذا زده بود زیر گوشش. بعدش هم که آن مأمور معذرت خواهی می کرد به خاطر این بود که آقای قاضی زاده گفته بود می روم شکایتت را به امام حسین(ع) می کنم. و او ظاهرا ترسیده بود.

متأسفانه عراقی ها در بعضی از چیزها مثل حرکات و لباس و وسایل نظامی و... مثل آمریکائیها رفتار می کنند و این کم کم منجر به قبول فرهنگ آمریکایی می شود. از طرفی هم عراقی ها از نظر فرهنگ ضعیف هستند و تاریخ سرزمینشان گویای واقعیات و رفتارهای تلخی است که همه می دانند.

در حال دور شدن از مرز هستیم. تمام نگرانی ها و غصه ها تمام شد و ما نفسی راحتی کشیدیم و دیگر مطمئن شدیم که به کربلا خواهد رسیدیم.

حاج آقای قادری به وسط اتوبوس آمدند و کمی در مورد این سفر و آداب آن و درباره نجف صحبت کردند. حدیثی را که در جزوه نوشته بودم را خواندند حدیث قشنگی بود:« فضل زیار? قبر أمیرالمؤمنین(ع) علی قبر الحسین(ع) کفضل أمیر المؤمنین(ع) علی الحسین(ع)». من هم بعد از اتمام صحبتهای حاج آقا جزوه هایی را که از قبل آماده کرده بودم را بین بچه ها پخش کردم. یکی از جزوه ها در مورد آداب سفر و زیارت عتبات به ویژه کربلا بود و یکی دگر در مورد نجف و زیارت حضرت علی(ع)، چرا که ما طبق برنامه ریزی قبلی ـ که ظاهرا توسط خود عراقی ها صورت می گیرد ـ ابتدا به نجف باید می رفتیم و بعد از سه روز اقامت در آنجا به کربلا مشرف می شدیم. بعد از آن آقای قاضی زاده شروع به صحبت کردند و مطالبی را متذکر شدند از جمله اینکه گفت: در عراق مواظب باشیم تا با عراقیها درگیری لفظی و غیره نداشته باشیم چرا که مانند چند دقیقه قبل می شود. و نیز گفتند ساعتها را حدود 30/1 ساعت عقب بکشیم تا ساعتها به وقت عراق شود و تمام برنامه ها هم طبق ساعت عراق است. بعد گفتند ما ابتدا در شهری به نام کوت توقف کوتاهی داریم برای نماز و نهار، و بعد از آن به نجف. إن شاء الله.

بعد از این همه خستگی کمی خواب راحت می چسبید، کولر های آن ماشین کذایی نمی توانست بر هوای گرم عراق غلبه کند و بعضی واقعا اذیت بودند اما هرچه بود از بیرون اتوبوس بهتر و قابل تحمل تر بود. اما مگر این عراقی ها می گذاشتند ما بخوابیم. هر چند کیلومتر که می رفتیم به یک ایست و بازرسی برمی خوردیم و راننده اتوبوس دادش در می آمد که پرده ها را بزنید کنار و ما هم از خواب می پریدیم و پرده های اتوبوس را کنار می زدیم تا مأموران از بیرون، داخل اتوبوس را نگاه کنند و دوباره پرده ها را می بستیم و می خوابیدیم اما باز همین قضیه تکرار می شد.

به کوت رسیدیم و همه پیاده شدیم. ابتدا به سرویسهای البته غیر بهداشتی آنجا رفتیم و بعد از تجدید وضو با آبهای گرم آنجا، آنهائی که نماز نخوانده بودند به نمازخانه رفتند و اقامه نماز کردند. و بقیه به استراحت پرداختند. و چون خانواده ام حالش خوب نبود به مسئول آنجا گفتم کولر ها را روشن کند و او لطف کرد و این کار را کرد. البته عده ای هم دنبال تهیه میوه و غذا رفته بودند. در همین حین کاروان دیگر هم رسید و من جزوه های آداب نامه و زیارت حضرت علی(ع) را به آقای حاجیان دادم تا در اتوبوس پخش کند. بعد از مدت کمی سریع سوار اتوبوسها شدیم. یک مأمور امنیتی هم که با دیگر دوستانش آنجا بود از آقای قاضی زاده درخواست محافظت از اتوبوس را کرد و ایشان موافقت کردند. اینها همان سربازان سپاه بدر هستند که روزی در ایران بودند و ایران به آنها پول می دهد تا هم منزوی نشوند و هم از زائران محافظت کنند. ناهار را در اتوبوس خوردیم و به سمت نجف حرکت کردیم. و باز هم به استراحت پرداختیم.

در بین راه ماشین سپاه بدر را می دیدم که چندین کاروان را همراهی می کرد. به قسمتی از راه که رسیدیم اتوبوسمان مانند دیگر ماشینها ایستاد و وقتی به بیرون نگاه کردم دیدم کاروانی از سربازان آمریکائی در حال حرکت از جاده هستند و از کنار ما گذشتند و بعد اتوبوس شروع به حرکت کرد. این را می دانستم که وقتی ماشینهای آمریکائیها می آیند، به خاطر ترسی که از دیگران دارند، هیچ ماشینی نباید در حال حرکت یا سبقت باشد وگرنه آن را از دور  مورد هدف گلوله های خود قرار می دهند و من در این مورد هم کمی با آقای قاضی زاده صحبت کردم و ایشان هم خاطره ای در همین مورد درباره منهدم شدن تریلی که قصد سبقت داشت بیان کردند.

در بین راه از بعضی مکانها که می گذشتیم آقای قاضی زاده نام آنجا را به ما می گفتند از جمله رود فرات که ما از آن هم عبور کردیم.

 



سفرنامه کربلا (2)
یکشنبه 89/5/17 ساعت 6:16 صبح | نوشته ‌شده به دست هدایت قرآنى | ( نظر )

من در همین حین نامه ای را که قرار بود با ایت الله سیستانی دیدار کنیم را به اقای مهدوی دادم و حاج اقا بعد از نگاه به نامه خبر عجیبی به من دادن و ان این بود که اعتبار گذرنامه من رو به اتمام است و برای امدن به کربلا مشکل داشتیم اما من در لحظات پایانی مشکلت را حل کردم وگر نه کربلا نمی توانستی بیای به یکباره به فکر فرو رفتم که امام حسین چقدر مهربان است که اجازه پابوسی حرمش را به من داده است

بعد از برداشتن وسایلهایمان از آن چرخونکی که اسمش را نمی دانم به سالن انتظار رفته و بعد از کمی معطلی و انجام دادن کارها توسط مدیران کاروان به سمت اتوبوس رفتیم و آنجا کاروان را به دودسته تقسیم کردند. کاروان شماره 1 مخصوص بچه های موسسه و کاروان شماره 2 برای بقیه افراد. حدود ساعت 45/11 دقیقه بود  که از کرمانشاه حرکت کردیم. شب را همه در اتوبوس خوابیدیم و اگر کسی هم بیدار بود شاید به سختی آن پیچ و خمهای جاده مهران را می توانست ببیند. چرا که در سفر قبلی که آمده بودم در روشنی روز جاده های زیبا و بعضا سرسبز این شهر عزیزمان را دیده بودم.

حدود ساعت 30/4 صبح روز دوشنبه بود که به مهران رسیدیم و بعد از پیاده شدن سریع به سمت خانه ای که از قبل هماهنگ شده بود رفتیم تا نماز صبح را بخوانیم. بعد از خواندن نماز،آقای قادری و زاهدی زیارت عاشورا خواندند و دلهای شیفته حسینی را شیفته تر کردند تا ما برای رسیدن به کربلا لحظه شماری کنیم. بعد از آن به صرف صبحانه که یک عدد کیک و دو عدد پنیر و یک نان تقتان کوچک به علاوه چای و آب میوه بود مشغول شدیم و من که شب را خوب نخوابیده بودم به کمی استراحت پرداختم.

صدای آقای قاضی زاده می آمد که می گفت همه به سمت اتوبوسها برویم و ما هم بعد از جمع و جور کردن خودمان به سمت انبوه اتوبوسهایی که در مهران به صف شده بودند رفتیم. اتوبوسها خیلی زیاد بودند چرا که قبلا به ما گفته بودند ایران روزی تقریبا 34 اتوبوس به عراق اعزام می کند البته متاسفانه اتوبوس ما کمی دیرتر رسیده بو و تقریبا از همه اتوبوسها عقبتر بود جدای از اینکه راننده ما هم کمی تعلل می کرد و همین امر باعث شده بود که ما دیرتر به مرز برسیم در حالیکه در مشهد به ما خیلی تأکید کرده بودند که زود به مرز برسیم. من از همین فرصت استفاده کردم و شهریه آیت الله سیستانی را که گرفته بودم بین بچه ها پخش کردم تا یک وقت اگر شهید شدم دینی به گردنم نباشد.

صدای داد می آمد، طالع زاری بود، داشت از بچه ها ده هزار تومان پول می گرفت تا برای جابجایی ساکها که خیلی هم زیاد بود هم رفقا اذیت نشوند و هم هزینه کمتری خرج شود. اما بعضی از بچه ها این پول را زور می دانستند و می گفتند ما ساکمان قلتک دارد و روی زمین می کشیم. او هم می گفت دستور حاجی مهدوی است و اگر مشهد رسیدیم حاجی پولها رو حساب می کنه و همه رو برمی گردونه. به من که رسید گفتم پول ندارم و واقعا هم نداشتم چرا که همین پولی را هم که برای سفر برداشته بودم از بچه ها قرض گرفته بودم. با حسابی که با طالع زاری داشتم بجای من پول گذاشت.

سوار اتوبوسها شدیم و بعد از تطبیق مانیفست با گذرنامه ها و گرفتن جواز عبور به سمت مرز حرکت کردیم. در بین راه آقای قاضی زاده چند دقیقه صحبت کردند و دوباره جمع آوری ده هزار تومانها را متذکر شدند و نکاتی را در مورد روش عمل در مرز گفتند. تا مرز حدود 1 ساعت راه بود. ساعت 9 به مرز رسیدیم، وقتی پیاده شدیم گاریچی ها اطراف ما را گرفته بودند و هرکدام سعی می کردند وسایل ما را ببرند. بالاخره بعد از بار کردن وسایل به محوطه مرزی که محل انتظار زوار بود رفتیم و حدود 2 ساعت در آنجا معطل شدیم، چرا که قبلا که به کربلا آمده بودم اینقدر معطل نشده بودیم.ساعت11 به ترتیب مانیفست صف کردند وبه سالن امور اداری رفتیم تا برای دومین بار گزرنامه ها و وسایلهایمان را نگاه کنند البته در همان سالن هم مقداری معطل شدیم.

من به گذرنامه ام نگاه می کردم و به اینکه تا دوروز دیگر اعتبارش تمام می شود. پیش حاجی مهدوی رفتم تا یقین حاصل کنم مشکلی برایم پیش نمی اید و حاج اقا گفتن اشکالی ندارد . بالاخره نوبت من شدو مامور انتظامی گذرنامه من را هم چک کرد ومن با خیال راحت از این مرحله هم عبور کردم.بعد از این مرحله هم که عبور کردیم تازه رسیدیم به جاییکه باید آنجا هم منتظر می ماندیم تا به نوبت ما را به آنطرف مرز بفرستند. ما تا ساعت 45/12 دقیقه در همان مکان معطل بودیم و با آن هوای گرمی که در آنجا بود همه مخصوصا خانمها خیلی اذیت بودند. بالاخره ما نزدیک ساعت 1 به خاک عراق رفتیم و ما فکر می کردیم از تمام سختیها و اذیتها راحت شدیم اما وقتی به سالن بزرگی که آنجا هم کارهای مربوط به گذرنامه را انجام می دادند رسیدیم تازه فهمیدیم اینجا هم باید معطل شویم. چون اذان شده بود ما نماز را خواندیم و بعد از آن به ترتیب مانیفست دوباره صف شدیم تا مأموران عراقی هم گذرنامه ها را کنترل کنند. نوبت من رسید و بعد از عکس برداری از من از او با من دست داد و خداحافظی کرد. آنچه که ظاهرا به نظر می رسید این بود که آمریکائیها دخالتی در کنترل گذرنامه ها ندارند و لازم نیست بها آنها هم روبرو شویم. بالاخره به بیرون از سالن رفتیم.

وقتی به بیرون از سالن رفتم دیدم دست پدر حاجی مهدوی زخمی شده بود و حاج آقا داشت تمیزش می کرد من به سرعت به سمت سالن برگشتم و یک عراقی را برای درمان آوردم و او دست پدر حاج آقا را پانسمان کرد.

به سمت اتوبوسها رفتیم و بعد از بار کردن وسایل، با خوشحالی سوار اتوبوسها شدیم و اتوبوسها به حرکت در آمدند. صدای صلوات بچه ها فضای اتوبوسها را عطرآگین کرد. بعد از مقدار کمی حرکت آقای قاضی زاده گفت همه گذرنامه ها را آماده کنند تا برای آخرین بار در مرز کنترل شوند.

اتوبوس ایستاد و مأمور بازدید گذرنامه آمد، یکی یکی چک می کرد، به یکی از بچه ها که رسید و گذرنامه اش را آماده نکرده بود، ناراحت شد و با ناراحتی آقای قاضی زاده را صدا کرد و ما متعجب داشتیم نگاهش می کردیم که یکباره دیدیم مأمور عراقی محکم به زیر چانه یا صورت آقای قاضی زد به طوری که ایشان افتادند. بعد از پشت دستهایش را گرفت و به تندی به بیرون اتوبوس برد و ما همه مات و مبهوت مانده بودیم که چه شده.

 



آزار و اذیت والدین این نتیجه را دارد...
چهارشنبه 89/5/13 ساعت 12:57 صبح | نوشته ‌شده به دست هدایت قرآنى | ( نظر )
پسر جوان پدر پیرش را کول کرد و به راه افتاد. همینطور راهش را ادامه می‌داد، پدرش از پسر جوان خود پرسید: پسرم کجا داریم می‌رویم؟ پسر که خیلی عصبانی بود، گفت: ساکت حرف نباشد. دیگر طاقت حرف‌هایت را ندارم. پدر دلش شکست، گفت: می‌دانم از دست من خسته شدی و بدت می‌آید اما من خیر تو را می‌خواهم. پسر گفت: دیگر از دست غُر زدن‌هایت خسته شدم. همه‌اش من را نصیحت می‌کنی، کارهایت را هم من انجام می‌دهم، دیگر خسته شدم. می‌خواهم کاری کنم که هر دوی ما راحت شویم!
پسر جوان رسید کنار یک رودخانه بزرگ. گفت: پدر مجبوریم از هم خداحافظی کنیم. پدر گفت: می‌خواهی چه‌کار کنی؟ پسر که دستش می‌لرزید و از این‌کاری که می‌خواست انجام دهد می‌ترسید، گفت: می‌خواهم تو را داخل این رودخانه بیندازم تا از این به بعد راحت زندگی کنم.
پدر پیر تا این جمله را شنید، گفت پسرم این‌کار را نکن وگرنه...
پسر فریاد زد: وگرنه چی؟ وگرنه همین بلا سر خودم می‌آید؟ پدر! دیگر از نصیحت‌هایت خسته شدم. پیرمرد آهی کشید و گفت: پسرم حالا که به حرف‌های من گوش نمی‌کنی، پس یک خواسته‌ای از تو دارم، من را از اینجا داخل رودخانه نینداز، برو جای آن صخره‌ای که بالاتر قرار دارد و من را از آنجا داخل رودخانه بینداز.
پسر که حسابی عصبانی شده بود گفت: پدر مطمئن باش اینجا هم عمیق است و غرق می‌شوی، چه فرقی می‌کند اینجای رودخانه با جای دیگر آن. پدر گفت: پسرم! چون من پدر خودم را از آنجا داخل رودخانه انداخته‌ام!
ُبهت تمام وجود پسر جوان را گرفت! تنش لرزید. یعنی تو پدر خودت را هم در همین رودخانه انداخته‌ای؟
پدر آهی کشید و گفت: بله پسرم، و الآن همان بلا دارد بر سر خودم می‌آید. برای همین به تو می‌گویم این‌کار را نکن چون اگر تو مرتکب این گناه شدی، فرزندان تو هم همین‌کار را با تو خواهند کرد. پسر جوان مانده بود چه کند، از طرفی دیگر طاقت سختی‌های پدرش را نداشت و از طرفی از عاقبت خودش می‌ترسید. قلبش خیلی تند می‌طپید. پدر و پسر منتظر یک تصمیم بودند، تصمیم الهی یا تصمیم شیطانی!
نه...! بیچاره جوان، راه اشتباه را انتخاب کرد، گناه بزرگی را مرتکب شد، پدرش را به داخل رودخانه انداخت! موقع افتادن پدرش به رودخانه، چشمش به چشم پدرش افتاد، چه چهره مظلومی، جوان پشیمان شد، خواست دست پدرش را بگیرد اما دیر شده بود، رودخانه خروشان پدر پیر را با خود برد. و پسر جوان تنها ماند.
سال‌ها گذشت، پسر جوان دیگر پیر شده بود و در شهر زندگی خوبی داشت. نوبت او بود اما فرزندانش دنبال رودخانه‌ای نبودند تا او را به داخل آن بیندازند؛ اما طور دیگری از دستش خلاص شدند، او را بردند خانه سالمندان!



یادداشتهای شخصی 1
شنبه 89/5/9 ساعت 12:49 صبح | نوشته ‌شده به دست هدایت قرآنى | ( نظر )
انسان در حال آسایش و راحتی که زندگی معمولی خود را سپری می‌کند دنبال خیلی از دانشته‌ها و علومی می‌رود که شاید بعضا مورد نیازش هم نباشد و فقط تفننی دنبال آن است و یا خیلی وقت‌ها مورد نیازش هم است ولی هنوز با آن به صورت کاربردی کار نکرده است. مثلا در حال خواندن علوم فرهنگی، علوم سیاسی، علوم روانشاسی، علوم اجتماعلی، تاریخ، علوم تجربی و... است. اما مواقعی هم هست که انسان در حالت آسایش و حالت معمولی زندگی نیست. بلکه با یک سری مسائل جدید و شبهه‌ناک و جریان‌های تازه‌ای روبرو می‌شود که ممکن است خیلی از آن علومی که خوانده است به درد او نخورد. نمونه بارز این‌گونه مواقع، فتنه‌ها هستند. فتنه به علت آلودگی فضایی که در جامعه ایجاد می‌کند، حق و باطل را با هم مشتبه کرده و برای انسان (حتی عالم و متخصص) تشخیص آن بسیار سخت می‌شود. به طوری که دیگر آن علومی که یاد گرفته است به کارش نمی‌آیند. و تنها علم و کتابی که در این مواقع حساس کارآیی دارد یک کتاب است...
سؤال اصلی که در اینجا برای همه پیش می‌آید و گویی همه هم خواسته‌اند به آن جواب بدهند، این است که در این‌گونه جریان‌ها چه باید کرد؟ خوب هرکس برای این سؤال جواب‌هایی داده است؛ اما به نظر نگارنده بهترین راه عملی در این‌گونه مواقع « پناه بردن به قرآن » است. قرآن کریم به خاطر ویژگی‌ « نور » بودن بهترین راهنما و علم در فتنه‌هاست. چون نور هم روشن است و هم روشن‌گر و به خاطر اعتقادی که داریم « قرآن معجزه » است پس باید این کتاب در دست و دل هر کس باشد آن اثر اعجاز خود را بگذارد.
امام علی(ع) می فرمایند: در تاریکی‌های فتنه که مانند قطعه‌های ظلمانی شب است، به قرآن پناه ببرید. دوستان خوبم! خواندن قرآن، سؤال پرسیدن از قرآن، انس با قرآن و... باعث می‌شود تا انسان در فتنه‌ها مانند کوه استوار بماند.
باور کنیم!


سفرنامه من به کربلای حسینی (1)
سه شنبه 89/4/29 ساعت 11:10 عصر | نوشته ‌شده به دست هدایت قرآنى | ( نظر )

دوستان سلام. از این به بعد سفرنامه کربلایی که دو سال پیش رفتم را می نویسم. احساس خودتون رو در بخش نظرات بنویسید. یا علی ادامه مطلب...


ادبیات قرآنی
پنج شنبه 89/4/24 ساعت 10:45 صبح | نوشته ‌شده به دست هدایت قرآنى | ( نظر )

امروز پیش از اینکه به این جلسه بیایم،
از یک کشور عربى کتابى براى من آوردند، که یک کتاب لغت عربى است. با سلیقه‏ى خوبى
بخشهایى از آیات قرآن را به مناسبت ادبیات عرب آورده است. البته این بخت
عرب‏زبانهاست که براى ادبیاتشان مى‏توانند از قرآن استفاده کنند؛ ما البته
نمى‏توانیم؛ چون ادبیات فارسى با قرآن ارتباط مستقیمى ندارد؛ باید قرآن را براى ما
ترجمه کنند. اما به هر حال این یک نیاز است. امروز خوشبختانه حرکت قرآنى در کشور
خیلى خوب است؛ لیکن در آموزش و پرورش باید نهادینه شود
.


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
 
لینک دوستان
دیگر موارد